سيد محمد باقر برقعى
718
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
رنجنامه ما نام خود به صفحهء دلها نوشتهايم * « احوال خويش بىسر و بىپا نوشتهايم » جز دل نبوده است هدف ، تا دو ديدهايم * از خو نگفتهايم سخن تا نوشتهايم كوشيدهايم روز و شب از بهر راستى * آرى ، تمام شرح تمنّا نوشتهايم با خامهء سخنگو ز احوال و كار خويش * پيغامكى به مردم دنيا نوشتهايم ما حسرت حبيب به خروار بردهايم * ما قصّهء فريب فريبا نوشتهايم اين گفتهها كه در دل كاغذ نشسته است * ز امروز قصّهايست به فردا نوشتهايم آيندگان ! به چشم تأمّل نظر كنيد * اين رنجنامهء سره را ما نوشتهايم پند پدر رفتم سر خاك پدرم تا كه بپرسم * آنجا ز چه خوابيده كه بانگ و خبرى نيست آن مرد خردمند نكونام نكوكار * الحقّ كه چنو مرد به چشم دگرى نيست آمد ز بنِ گور صدايى كه همىگفت : * برخيز و بينديش ! كه اينجا خبرى نيست از مردهپرستى بگذر ، كاين صفت شوم * شرّيست كه هم پايهء آن هيچ شرى نيست چندين غم ايّام مخور ، تلخ مكن چهر * كز آمدن و رفتنكى بيشترى نيست در سينهء بىكينهء من هيچ نماندهست * در لانهء بىرونق من بالوپرى نيست نه توش سخن گفتن و نه تاب شنيدن * از آنچه مرا بود ، در اينجا اثرى نيست برخيز و خيالات اباطيل فرونه ! * از خاك چه جويى ؟ كه در اينجا هنرى نيست من نيستم آن هيئت پيشينه كه ديدى * مشتى ستخوان مانده ز من ، كانِ زرى نيست القصّه ، بينديش كه جز خفتن و مردن * پايان شب عمر ، حديث دگرى نيست آگاه شو و با خبر از كار زمانه * اين مقبرهها غير مكان عبرى نيست هشيارى جان است اگر مايهء سود است * ما را ثمر از اشك تو و چشم ترى نيست برخيز و به شادى گذران عمر كه هستى * جز وقفهء كوتاه به راه سفرى نيست برخاستم از گور پدر با دل بيدار * ديدم به حقيقت كه در آنجا پدرى نيست